شنیدم که این شهر ترسو ندارد
همه تیز بینند، هالو ندارد
کسی دائما فکر دوز و کلک نیست
کسی اعتقادی به جادو ندارد
تفنگ از مُد افتاده و هیچ فکری
تمایل به قتل پرستو ندارد
به مردی چنانند که رستم اینجا
دگر غصه ی نوشدارو ندارد
دروغ است بلوا و آشوب در شهر
میانه کسی با هیاهو ندارد
ببینید حتی نگهبان و گزمه
و یا حضرت برج و بارو ندارد
" نظر با خرابات دیرینه دارند "
کسی کار با چشم و ابرو ندارد
برای چنین بندگانی به دستش
خدا ترکه ی آلبالو ندارد
*
ـــ نمیبینی این شهر را روی نقشه!؟
: ببخشید، چشمان من سو ندارد
وقتی که خون و حنجره آواز می شود
سمفونی جنون تو آغاز می شود
برعکس جنگهای قدیمی و تن به تن
هی نت به نت رگان تو سرباز می شود
دستی گلوی چنگ تو را زخم می زند
زخمی برای خواندن تو ساز می شود
قانون جنگهای جهان را به هم زده ست
حسی که با صدای تو ابراز می شود
با تو همیشه باد به سمت موافق است
سمتی که عشق تازه ای آغاز می شود
جریان رودهای جهان را به هم بریز
هر لحظه با حضور تو اعجاز می شود
طا عون سوار پیرهن باد می رسد
ما فکر اینکه عاقبت امداد می رسد
درهای آسمان همه گی بسته می شوند
آتش به واژه واژه ی اوراد می رسد
از شدت سکوت جهان لال می شود
جان بر لبان موطن اجداد می رسد
فرقی نمی کند به کجا خیره می شوی
از هر طرف جماعت ناشاد می رسد
یک مشت چشم ِ مرده ، سکوت ِ مسیرها
ما دلخوشیم ، عاقبت امداد می رسد
...
سلام.....................
برای ۳۱ اردیبهشت...............
رویای ناب زندگی ام سرنوشت شد
اردی بهشت بعدِ تو اردیبهشت شد
پایان قصه های جهان دلپسند تر
آنقدر دلپسند که باید نوشت شد
هی پشت هم بهار شد و باغ جان گرفت
هی گونه گونه سیب در این باغ کشت شد
باران گرفته بود، دعا کردم ......آمدی
هنگام مرگ طایفه ی بد سرشت شد
تقدیر روز و ماه ورق خورد ، عاقبت
هر ماه سال بعدِ تو اردیبهشت شد
با یک رباعی به عنوان اولین پست امسال به روزم.....................سلام....
شیطان که کلاه تازه ای بر سر داشت
در زیر کلاه نقشه ای دیگر داشت
یک لحظه ی کوتاه ز خود غافل شد
انسان ز سرش کلاه او را برداشت
...
حرفی بزن که پنجره ی روز وا شـود
جادو بمیرد آخر و نفرین دعا شــود
هر شب دعای روی لبم کم می آورد
سُکر لبان داغ ِ تو را تا روا شـــود
چـیــزی بگو که از هیجان کلام تــو
چیزی میان قلب جهان جا به جا شود
دستان گرم کودکی ام توی دست بـاد
چــون بادبادکی غم عالــم هـوا شــود
گاهی دوباره چتر تـو و شانه هایــمـان
بـاران بهــانه ی هـمه ی حرفها شود
...
چشمهایم دو ماهی کوچک
چشمهایت عجیب اقیانـوس
تا نگاهم نمی کنـی طـوفان
تا نگاهم نمی کنی کابــوس
ناگهــان پیـــر می شوم مثل
قصّه ای از زمان دقیانـوس
"باز باران ِ" خاطراتـــم را
می دهم دست آخرین فانوس
قصّه از چشم تو شروع شد و
قصّه از یک ستاره در مشتم
تا رسیــدم به آســمــان دلــت
ذرّه ذرّه ستـــاره را کــشـتم
پشت کردی و ابر شد،از من
جسدی مانـده بود بر پشــتــم
روی هر شیشه ی مــه آلوده
"بــاز بــاران" کشـید انگشـتم
باز باران که با ترانه ی خود
روی این بغــض ها شده آوار
چشــمــهایم دوبـاره تقدیـمـت
خسته ام آسـمان، بگیــر و ببار
بــــاز هــم اوّل هـمان راهــم
بی پر و با ل تـر ز پـیش انگار
همــه ی آسـمان بــرای خـودت
سهم من را از ایـن قـفس بردار
*
چشمهایم غریبه ای که هنوز ...
چشمهـایت عجـیب گـیــراتــر
پشت این شیشه ها جهانم سوخت
مـثــل آتـش که زیـــر خـاکـسـتـر
پرده ی اول :
اینجا هیچکس شبیه تو نیست
رنگها را پس می زنم
چشمهای روشنت
روی بــــوم
زل زده اند به روبه رویـی کــه ...
پرده ی دوم:
غروب را
هرچقدر هم خوب بکشی
بــــــاز
کم می آورد
یک کف دست آسمانی را که
سالهاست
از جایش کنده اند
پرده ی سوم:
بازی شروع می شود
- نور
- صدا
- تصویر
- حرکت
کلاغ ...........پـــر
خیال ...........پـــر
رنگهای روی بوم ...
پر ...
پر ...
پریده اند
ترس برم می دارد
دست می کشم
فریاد می زنم :
" یکی کاری بکند ! "
پرده ی آخر :
پرده را کنار می زنم
یک جفت چشم
زل زده اند
به پنجره ای کـــه ...
نیــســـت
...
ســبـزه ها را به هم گـره زده اند
بخــت مجـنـــون شـهر بــاز شده
دور لـــیـــــلا گــذشــتـه و حـــالا
نــوبــت عشـوه... فصـل نـاز شده
فــال قـهــوه جــواب کـرد و بعــد
فـلـــسـفـــه خـلـق شــد که هـنـــوز
دســت بر دامــن هــگـل مـانــدنــد
عـشـقهـایی که منحصر به دو روز
نــســل آدم دلــــش بـــزرگ شـــده
جــاذبــه قـــوّه ای سـت ساعــتگرد
بــاز هـــم بـچـّــه پــس می انــدازد
عـلم منطق از ایـن ... از ایـن نامرد
روز و شب فکر می کـنـد بـا خود
بــه گمـــانم انـیـــشـتـن شــده است
عشق او این اســــانس کــــافـوری
فیـلســـوفی که گـــورکن شده است
عطــر این قـــورمه سبــزی بــدلی
تــوی ذهـــن انــیـــشــتــن پیــچــیـد
نــفـــَس شــعـــر را تـــرور کردنــد
فـلســـفـــــه تـــوی سایه می خنـدیــد
در خـیــابـان صــدای کــلــکـله بــاز
عـشــقـها سـقـط می شــونــد هـنـــوز
ســبــزه ها را بــه هـم گـــره بــزنیــد
بخـــتـتـان بـــــاز می شــود یک روز
...
دنیایم را آدم ها برداشته اند
همه جا را گشته ام
نگاهم
گره می خورد توی آینه
جیب سمت چپ پیرهنم تیر میکشد
و هنـــــــــــــــــــوز
دنیایم را آدمها برداشته اند
می گردم
.
.
.
تمام ذهن اتاق ها
قابهای قدیمی
و این چند سالگی ِ صورتی مبهم
.
.
.
که باز دلم برای دنیا شور می زند
یکی از درهای نیمه باز
جیــــــــــــــر جــــــــــــار
زوزه می کشد
مهره های زنگ زده ی نگاهم
روبه روی طاقچه
جیغ می کشند
تازه یادم می افتد
...
مادرم
عــصـــری
گفته بود
چشــمهــــایت را
از لب طاقچه
بــــــــــر خواهد داشـــــــــت
...